قلب یخ زده
که باورمان نمی شود... از طرف او بوده ... اینجاست که می گوییم: "عجب شانسی آوردم..." لعنت به این زمان.... چه زود دیر می شود... آغاز کن با من ، پس بیخیال من باش... ای اشنای دور... درگيرطوفانم... عقل و احساس... ازسردرد دارم ميميرم... بعدازمدت ها واقعاً تنهايي ارزومه... چند روزي سكوت بينمون لازمه وتنهايي... ميخوام خودم باشم ، يك چراغ، يك اتاق تاريك... "با توام اشناي غريب" چقدربده که میونمون فاصله است تقدیم به توعزیزم بازهم رفت... من ماندم و چهار سوي تنهايي ام... بازهم رفت ... ومن ماندم و هزارحرف نيمه تمام... ولي اين بار ميدانم ديگر مال مني... تومايه فخرمني... من تو را همچون بهاری جاودانی... دوست دارم من تورا همچون نگاه آشنایی... دوست دارم همچو ماهی گز فراق آب می میرد من تورا همچون حیات و زندگانی... دوست دارم تقديم به همسر مهربانم تا عشق توهست جانِ من آرام ندارد تقديم به همسرمهربانم دیگر زتو دور هستم بر خاک سیه نشستم دلم خیلی برات تنگ شده بسمه برگرد... همسرگلم : گاهی اوقات فکرمیکنم بودنت درکنارم ... بزرگترین نعمت زندگیمه... من ازتو علاقه ميخواهم توازمن اعتماد... من از تو درك ميخواهم توازمن تشكر وتعهد... من ازتو احترام ميخواهم توازمن مقبول بودن... تومال مني ... ومن ؟ ... تو بگو... سلام... ده روزگذشت ... ازنبودنم دراين كلبه ارامم... چقدردلم براي جاي جايش تنگ بود... سال نو هم آغاز شد اما كمي متفاوت تر از قبل ... اخه غيرازمن هم كسي هست كه كليد اينجا رو داره... اهاي بين خودمون باشه ها... كليد رمزه...اما نميگم رمزچي ...آخه يه رازه... اصلاً ولش كن كلاً... عزيزم سال نو مبارك... ازاينكه، امسال باتو دارم سال رو نو ميكنم خيلي ذوق دارم... مثل بچه ها... كه ازعيد انتظارعيدي هاي رنگارنگ دارن... منم عيدي مي خوام اما نه پول ... تو رو بهم بدن بسه... ويه لبخند ، اخ كه ميميرم واسه لبخند شيرينت ... همسر عزيزم... ازتو سپاس گذارم... براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي. به حر ف هايم گوش كردي. به من ... من كمشده درحوادث روزگار، شهامت و جرأت دادي.... با من شريك شدي.مني كه جزتنهايي هيچ كس شريكم نشد... با من به گردش آمدي.، خواستي در كنارم باشي. به من اعتماد كردي، رازدل گفتي... مرا تحسين كردي. بي آنكه منتي بر سرم بگذاري... باعث راحتي و آسايش من شدي زمانيكه با عشق در چشمانم خيره شدي: گفتي "دوستت دارم". در فكر من بودي. برايم شادي آوردي. با من بودي زمانيكه به تو احتياج داشتم و تو با من همراه شدي.... بااينكه سخت دلتنگم بودي. به من دلداري دادي.كه مي آيد دوباره فصل آشنايي... در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي. همسر عزيزم... به خاطرهمه اين ها، هيچ وقت فراموش نكن كه: هميشه براي گوش دادن به حرف هايت آمادگي دارم. هميشه پشتيبانت هستم. من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود. فقط كافي است چيزي از من بخواهي، بلافاصله از آن تو خواهد شد. مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم. من كاملاً به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي. در دنيا تو از هر چيزي برايم مهمتر هستي. هميشه دوستت دارم، چه به زبان بياورم چه نياورم. همين الان در فكر تو هستم. تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري. با آن چهره مظلوم وساده باآن چهره سردوگرم چشيده روزگار.... من هميشه براي تو اين جا هستم و دلم برايت تنگ است. هر وقت كه احتياج به درد و دل داشتي روي من حساب كن. تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري... ‹‹وفادار هميشگي تو س.ع›› زمین سپید... برگرد...نوزاد تنهايي ام نميفهمد كلامم را... كه هردم تاكه ميگويدكجايي ... مي گويم...مي آيددوباره فصل آشنايي... برگرد... ‹‹تقديم به همسر مهربانم›› ديگه صبرم جلوم كم آورده.... زودتر اين دو روزم بگذره... دلم لك زده واسه ديدنش ... چشم هام روبذارم روهم ....زنگ ساعت...هنو ز هوا تاريكه... به خودم برسم و لباس بپوشم...بيام سر كوچه... و يه آشنا....خداي من خودشه...همون مرد...يه مرد واقعي... لحظه ديدار نزديك است.... ‹‹تقديم به همسر مهربانم›› ساده... صميمي... عاشق... اين صفات توكمترمردي پيدا ميشه... هنوز باورم نشده تومال مني...يه مرد ...كسي كه بشه بهش گفت مرد... اين واژه يه جنس نيست...يه صفت...كه هركسي لايقش نيست... تو مرد مني... خودمن ... خوشحالم خدا تورو به من داد... يه مرد ايراني واقعي... ‹‹تقديم به همسر مهربانم›› به دلم ميگويم ...اي نوزاد تنهايم...ازچه اين همه نالاني... حيف چشمان به رنگ شبت نيست كه اين گونه سرخ است... حيف موهاي ابريشميت نيست كه اينگونه سخت به چنگ گرفتي اي... لبانت كه روزي به سرخي خون بود اينگونه كبود است... اي طفل خردسال تنهايم...آرام باش ... ميدانم سخت است اما آرام باش اين هم ميگذرد... بخواب ...بخواب كه عشق ارزش بيداري ندارد... كه دررويا قشنگ تر از بيداري است... پير ميشوي ...حيف جواني توست... بخواب طفل خورد سالم...بخواب عشق در خواب قشنگ تراست... بخواب كودكم... اي طفل يتيم... «تقدیم به همسر مهربانم» كارداري؟؟؟؟!!!!.... كار دارم... كاردارم.... اه اه اه اه اه اه اه... حالم بهم خورد...من شعور ندارم.... آقا اصلاً، نميفهمم؟!!!(خرم...) ...خنگم...احمقم.... بابا به كي بگم... من خيلي ادم بيخوديم.... سرم نميشه الان سرش شلوغه... نبايدانتظار داشته باشم به خاطر من ... موقعيتش بهم بخوره...(اما....) باشه ...تسليم...مورد شور همه رو ببرن... ودرآخر بريدهمتون به درك...(نه جهنم بهتره...)
عزیزم می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم. اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی! اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند ”داماد سر است!” و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود! اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به این خاطر است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که خود را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند وهرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد! اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای! اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشق بازی کنار دریا خوشم می آید… جلوی چشم همه هم که نمی.شود! اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا “به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است”؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟! اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی! و بالاخره…!! اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری و عشقمان فارغ از رنگ و ریای مادیات است!!! قصه گنجشک و سنگ، قصه درد من است قصه باران و برف گوید از چشم ترم قصه ی برگ و خزان قصه ای تا بی کران بوسه ای خواهم ز عشق تا که بگشاید لبم... داشتم تو خيابان هاي بي هدف پرسه ميزدم ... خيلي چيز هارو به چشم ديدم كه باور ميكردم... همشونو آدم هايي رو كه بهشون ميگن اشرف مخلوقات.... چرا؟...چرا ميگن... دخترک رفته به فکر که چرا زن شده است مايهء عشرت و کام ، پر نفرت شده است که همي ننگ به پيشاني او مهر زنند وز تن پاک و رخش همه لذت ببرند که يکي مرد به نامردي از او دل ببرد چون به خلوت برسد بار دگر پرده درد اي خدا اين نه عدالت،که همي تبعيض است که يکي مرد درشت ، زن ريز است چه کند؟ يا به دروغ سر به سري بسپارد يا که از خلق خدا دل ببر د! اگر از خلق خدا دل ببرد ناکام است و اگر دل سپرد بد نام است که اگر مرد ز همخوابي او سير شود به همه شهر بگردد، آبرويش ببرد اي خدا درد در اين سينه لبالب دارم که چرا زن شدم؟ از بخت خودم مي نالم اين ندا چيست که در گوش همي مي خواند که همي زن شدن از مرد، بهتر شايد من نه عاصي، نه گنه کار که تو مي داني تو مرا مي بري زين جا به هر جا خواهي من چه نالم که زن اين است و چنان من نباشم تو نباشي اي مرد، اين را بدان قصهء بودن من قصهء بودن توست گر چه داغ ننگ را از دامن من کس نشست! وابسته شدم...ازسر ناامیدی.... چه بیهوده... راست بود خیالم... که تونیزازپی کامی به سراغم آمدی... عزیزم روز عشق تو مبارک سال پیش غرق تو تنهایی .... بایک موشت خاطرات سوخته ولنتایم روتوتنهایی سرکردم اما... ولنتاين هم آمد ...اینبار...
با شمع... با رز... با كادو ... با شكلات... و با عشق... ومن اینبار با تو ای غریبه آشنا در خلوتم... و این بار نوبت آشنایی ... یک بوس بی طمع تقدیم توباد ... امشب تا سحر ماه تقدیم تو باد... فردا دوباره آغاز آشنایی است... خدایا تنها تو را داریم ... س.ع مرگ تدريجي مرد هنگامي است كه تصور كند (كسي به او نياز ندارد ) من به تو محتاجم مرد من ... عشق وخود: درواقع يكي هستند، هر كدام را بيابي ... هردو را يافتي... آغوش عشق هميشه باز است. اگر تو نيز آغوش گشوده ... به روي عشق داشته باشي عشق آزاداست كه آزادانه بيايد وبرود؛ چرا كه عشق به هر حال چنين خواهد كرد... اگر بازوانت را به دورعشق ببندي، ميبيني كه تو مانده اي و تو كه خود را در آغوش داري... پس با يك يا چند خاطره تلخ خودتو عذاب نده... ادامه بده ... عشق نگاه كردن به چشمان يكديگر نيست... بلكه نگاه كردن به يك جهت است... واين امر : خود محوري دوطرف را از بين ميبرد... عمری را با بودنت و " نبودنت " بوده ام دوروز دیگه بازم میبینمت....خدای من ... منُ دل کندن انگار آشنا نیست تا كجا بايد برم تا بفهمي عاشقم گاه مي رويم تا يرسيم.کجايش را نميدانيم، فقط ميرويم تا برسيم... بي خبر از آن که هميشه رفتن راه رسيدن نيست گاه براي رسيدن بايد نرفت.بايد ايستاد و نگريست بايد ديد. شايد رسيده اي و ادامه دادن فقط دورت مي کند بايد ايستاد و نگريست به مسير طي شده گاه رسيده اي و نمي داني و گاه در ابتداي راهي و گمان مي کني رسيده اي مهم رسيدن نيست.مهم آغاز است که گاهي هيچ وقت نمي شود و گاهي مي شود بدون خواست تو پدرم مي گفت تصميم نگير... اگر گرفتي شروع را به تاخير انداختن نرسيدن است اما گاهي آغاز نکردن يک مسير بهترين راه رسيدن است گاه حتي لازم است بعد از نمازت فکر کني و ببيني پشت سر اعتقادت چه مي بيني ترس يا حقيقت؟ گاهي هم درختي، گلي را آب بدهي، حيواني را نوازش کني غذا بدهي ببيني هنوز از طبيعت چيزي در وجودت هست يا نه؟ يا پاي کامپيوترت نباشي، گوگل و ايميل و فلان را بيخيال شوي با خانواده ات دور هم بنشينيد ، يا گوش به درد دل رفيقت بدهي و ببيني زندگي فقط همين آهنپارهي برقي است يا نه؟ شايد هم بخشي از حقوقت را بدهي به يک انسان محتاج تا ببيني در تقسيم عشق در نهايت تو برنده اي يا بازنده؟ لازم است گاهي عيسي باشي ايوب باشي انسان باشي ببيني ميشود يا نه؟ و بالاخره لازمست گاهي از خود بيرون آمده و از فاصله اي دورتر به خودت بنگري و از خود بپرسي که سالها سپري شد تا آن شوم که اکنون هستم آيا ارزشش را داشت؟ سپس کم کم ياد ميگيري که حتي نور خورشيد هم ميسوزاند اگر زياد آفتاب بگيري بايد باغ خودت را پرورش دهي به جاي اينکه منتظر کسي باشي تا برايت گل بياورد. ياد ميگيري که ميتواني تحمل کني که محکم باشي پاي هر خداحافظي و ياد مي گيري که خيلي مي ارزي زيرا گاهي پروانه ها هم به اشتباه عاشق ميشوند و به جاي شمع ، گرد چراغهاي بي احساس خيابان مي ميرند س.ع غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن: دلت را بتکان اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین بگذار همانجا بماند... بخند ...بلندبخند...بلندتر... وخیره بنگر...عبرت بگیر دلت را محکم تر اگر بتکانی : باز هم محکم تر از قبل بتکان : حالا آرام تر، آرام تر بتکان : کافی ست؟ حالا این دل جای "او"ست : و حالا تو ماندی و یک دل س.ع

فصلی را که میان خوابهای زمستانی،
کز کرده در آغوش روزهای نابینا!
که حرفها دارد،
با تبسم کاهگلی دیوارهای خیس ِ آبادی!
عادتم شده تنهایی ...


پر میکنم با گریه ها فاصله ات را
دلگیری و گوشت بدهکار غمم نیست
از بس که من سر برده ام حوصله ات را


در شهرِ تو
ابرم،...
که از آن شعر ببارد،
ای راه ونشانه
منم اندر خمِ کوچه...
دستی زِ دلم گیر،
که خورشید بتابد...

افسوس...
کوتاه شد از تو دستم
افسوس...
در کوچه ی بی عبور تنهایی ها
افسوس...


آسمان سپید...
بلورهایی نجیت می بارید...
و جاده ی جدایی به یاد رفتنت...
جاپای قدم هایت را به رخ می کشید...










کنار یک سبد شعر و ترانه
به یاد لحظه های با تو بودن
نوای واژه های عاشقانه
عزیزم روز عشق تو مبارک




اما حالا دیگر
بودن با بودنت و "بودنت " را می خواهم
تاب نمی آورددلم دیگر این
"نبودن" را
شبیه من درون قصه ها نیست
همش می خونم از تنهایی و دل
ندانستم که تنها جز خدا نیست



فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش:
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...
تمام کینه هایت هم می ریزد...
و تمام آن غم های بزرگ...
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!
تا خاطره هایت نیفتد...
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است...
باید باشد، باید بماند ...
نه، هنوز دلت خاک دارد ...
یک تکان دیگر بس است ...
تکاندی؟
دلت را ببین...
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...
| Design By : Pichak |










